تبليغاتX
فرهنگی

فرهنگی

علمی و ادبی

عبدا... صمدیان

آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

  و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها يک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط يک مرز ديگر

و آن آزادي توست

تو را آزاد مي خواهم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:8  توسط حسین و سجادعینی زیناب  | 

فاضل نظری

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

                           با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

                             داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

                              مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته برما روزگار

                                   مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

                               گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

فاضل نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:7  توسط حسین و سجادعینی زیناب  | 

عشق

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

                 گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛

                 گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛

                 وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛

                 طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:6  توسط حسین و سجادعینی زیناب  | 

بد گویی

هر کس بد ما به خلق گوید

ما صورت او نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:6  توسط حسین و سجادعینی زیناب  | 

به سلامت

تو را میسپارم به مینای مهتاب

تو را میسپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را میسپارم به رویای فردا

***

به شب میسپارم تو را تا نسوزد

به دل میسپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی وای از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:25  توسط حسین و سجادعینی زیناب  | 

توصیه ساده زیبایی


با اینکه خیلی از خانم‌ها برای اینکه به خود یا خانواده‌شان برسند خیلی وقت ندارند اما ناخودآگاه زمان زیادی را جلوی آینه تلف می‌کنند. اولین حسن آرایش کم هم این است که کمی به وقت‌های آنها اضافه می‌کند. اما به همین راحتی هم نمی‌توان از کنار زیبایی و شیک بودن گذشت. به همین دلیل  این نکات را برای زیبایی بدون آرایش پیشنهاد می‌کنم.



۱) به جای آرایش به سلامت پوست صورت‌تان توجه کنید. شرط لازم و کافی برای استفاده نکردن از لوازم آرایش داشتن یک پوست سالم و باطراوت است. غذای سالم بخورید. بهداشت پوست‌تان را مراقبت کنید و مراقب جوش‌های مزاحم باشید.
۲) پول لوازم آرایش را بدهید و یک صابون صورت خوب و یک شوینده مناسب برای پوست تهیه کنید.
۳) یک لایه‌بردارملایم دارای spf بالا هم می‌تواند در صاف و سالم به نظر رسیدن پوست مفید باشد.
۴) اغلب کرم‌های ضد پیری پوست برای خانم‌های زیر ۳۰ سال خیلی قوی هستند و نیازی به استفاده از آنها نیست اما اگر هنوز فکر می‌کنید که باید از یکی از این انواع کرم‌ها استفاده کنید یک مدل ملایم‌تر و ضعیف آن را انتخاب کنید.
۵) سعی کنید موها و ناخن‌های مرتبی داشته باشید. آرایش ساده و مناسب مو در زیبا به نظر رسیدن ظاهر بسیار موثر است. داشتن مو و ناخن مرتب موجب می‌شود حتی بدون استفاده از لوازم آرایش هم نامرتب به نظر نرسید. یک مانیکور ساده و یا مدل مویی انتخاب کنید که بتوانید برای یک هفته آن را نگه دارید.
۶) به جای انواع رژلب سعی کنید فقط از یک مرطوب‌کننده ساده استفاده کنید.
۷) اگر لب‌ها سالم و مرطوب به نظر برسند زیبایی خاص خود را خواهند داشت.
۸) اگر خیلی اصرار دارید که حتما چیزی روی پوست صورت‌تان استفاده کنید سعی کنید کرم ضدآفتابی که ته رنگ مختصری دارد به کار ببرید.
۹) این نکته را از یاد نبرید که حتی بدون آرایش هم باید هر روز از ضدآفتاب استفاده کنید.
۱۰) اگر قرار است فقط کمی آرایش کنید سعی کنید فقط ایرادهای کلی را برطرف کنید. لکه‌گیری روی پوست صورت با یک کرم ملایم یا یک نوک انگشت از ماسک صورت روی جای آبله کوچکی که دارید کافی است.
۱۱) لوازم آرایش اضافه خود را دور بریزید. یک میز آرایش خلوت کمتر شما را برای آرایش کردن تحریک می‌کند.
۱۲) اگر قرار باشد فقط دو نوع ماده آرایشی انتخاب کنید فقط یک پودر یا پن‌کیک ساده و یک مرطوب‌کننده و براق‌کننده لب از مارک‌های معتبر را انتخاب کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:19  توسط حسین و سجادعینی زیناب  | 

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

 

 

ژرالدین ! دخترم،

اینجا شب است... شب نوئل؛ در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه تنها برادر و خواهر تو ، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم .

من از تو بس دورم خیلی دور... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه ی من دور کنند؛تصویر تو آنجا روی میز هم هست ،تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ، اما تو کجایی؟  آنجا در  پاریس افسونگر بر روی صحنه ی پر شکوه  شانزه لیزه می رقصی ؛ این را می دانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم، و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم . شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پرشکوه  نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده، شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هشیاری داد ، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم ! وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه ی زیبای خفته در جنگل،قصه ی اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم: برو! من در رویای دخترم خفته ام ، رویا می دیدم ژرالدین، رویا...رویای فردای تو ، رویای امروز تو.

دختری می دیدم به روی صحنه ، فرشته ای می دیدم به روی آسمان که می رقصید، و می شنیدم تماشا گران را که می گفتند: دختره را می بینی ؟ این دخترِ همان دلقک پیره! اسمش یادته؟چارلی!

آری ، من چارلی هستم ،من دلقک پیری بیش نیستم . امروز نوبت توست، برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی ! این رقصها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو، اما گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ! زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را،که با شکم گرسنه و پاهایی که ازبینوایی می لرزد، می رقصند. من یکی از اینان بودم ژرالدین!

 در آن شب های افسانه ای ِ کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم، در چهره ی تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم:چارلی! آیا این بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟

تو مرا نمی شناسی ژرالدین. در آن شب های  دور، بس قصه ها با تو گفتم، اما، قصه ی خود را هرگز نگفتم. این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک پیری که در پست ترین محلات لندن، آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد . این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را کشیده ام واز این ها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد، اما سکه ی صدقه ی رهگذر خود خواهی، آن را می خشکاند، احساس کرده ام . با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند، نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید، از تو حرف بزنیم! به دنبال نام تو نام من است. چاپلین! با همین نام چهل سال، بیشتر مردم روی زمین را خنداندم وبیشترازآنچه آنان خندیدند،من گریستم.

 ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست.نیمه شب، هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن تحسین کننده گان ثروتمند را یکسره فراموش کن .

اما حال آن راننده تاکسی راکه تورا به منزل میرساند بپرس .حال زنش راهم بپرس ...و اگر آبستن بود وپولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار به نماینده خودم دربانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرجهای تورا بی چون و چرا قبول کند اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی .گاه به گاه با اتوبوس، با مترو شهررا بگرد، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن ودست کم روزی یک بار با خود بگو: من هم یکی از آنان هستم ! تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر !

هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای اورا می شکند . وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، زیبا تر از تو،چالاک تر از تو و مغرور تراز تو!آنجا از نور نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.    نور افکن کولیان  تنها نور ماه است!نگاه کن ! خوب نگاه کن! آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد؛ و این را بدان که در خانواده چاپلین هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد!

من خواهم مرد، و تو خواهی زیست. امید من آنست که تو هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم ، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر؛ اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خودت بگو : سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آنست که از  نیروی افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم . من زمانی دراز در سیرک زیسته ام ؛همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام . اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم: مردمان بر روی زمین ِ استوار، بیش از بند بازان بر روی ریسمان ِ نااستوار سقوط می کنند. شاید که شبی، درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترابفریبد، آن شب این الماس ریسمان نااستواری خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهی کرد !آن روز تو بند باز ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند! دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه ،این الماس برای همه می درخشد.

  برهنگی بیماری عصر ماست!من پیرمردم، شاید حرفهای خنده آور می زنم، اما بد نیست اندیشه تو در این مورد مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی! نترس! ده سال ترا پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره ی لختی ها می شود! می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند. با من ، با اندیشه های من جنگ کن دخترم؛من از کودکان مطیع خوشم نمی آید! با این همه پیش ازآنکه اشک های من این نامه را تر کند،       می خواهم یک امید به خودم بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه؛ امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه من براستی می خواستم بگویم دریافته باشی.

چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین! دیریا زود باید به جای آن جامه های نمایش ، روزی هم جامه عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم ، تنها گاهگاهی چهره ی خود را در آینه نگاه کن ، آنجا مرا نیز خواهی دید! خون من در رگهای توست.امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم ، اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی باشم! تو نیز تلاش کن. رویت را می بوسم .

سوئیس - دومین ساعت از 8760 ساعت ِ سال 1964      

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 13:20  توسط حسین و سجادعینی زیناب  | 

الله

 

                     

ای لقای تو جواب هر سئوال

مشکل از تو حل شود بی قیل و قال

ترجمان هر چه ما را در دل است

دستگیر هر که پایش در گل است

ای کمینه بخششت ملک جهان

من چه گویم چون تو میدانی نهان

الرحمن: هذا الاسم يختص بالله سبحانه وتعالى ولا يجوز إطلاقه على غيره. وهو من له الرحمة، وهو الذي رحم كافة خلقه بأن خلقهم وأوسع عليهم في رزقهم.
2- الرحيم: خاص في رحمته لعباده المؤمنين، بأن هداهم إلى الإيمان، وأنه يثيبهم الثواب الدائم الذي لا ينقطع في الآخرة.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:56  توسط حسین و سجادعینی زیناب  | 

شعر3

 

 اگر من شاعرم شعرم تو هستي

  اگر من ماهرم مهرم تو هستي

 اگر من عاشقم عشقم تو هستی

 مي نويسم خاطرات دختر افسانه را

تاببيند سرگذشت يك نفر ديوانه را

 اگر صدبار مرا از خود براني دوست دارم

 به زندان حقارت هم كشاني دوست دارم

  گلي گم كرده ام در باغ هستي گلم پيدا شده آن هم تو هستی

چشمام وقتی زيباست که پر از اشک باشه

  اشک وقتی زيباست که برای عشق باشه

عشق وقتی زيباست که برای تو باشه

 تو وقتی زيبايی که برای من باشی

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:15  توسط حسین و سجادعینی زیناب  | 

شعر2

 

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه


دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه

وقت از تو خوندنه ستاره ء ترانه هام


اسم تو برای من قشنگترين آهنگه

بی تو يك پرنده اسير بی پروازم


با تو اما ميرسم به قله آوازم

اگه تا آخر اين ترانه با من باشي


واسه تو سقفی از آهنگ و صدا ميسازم

با يك چشمك دوباره منو زنده كن ستاره


نذار از نفس بيفتم تويي تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره


اين ترانه تا هميشه تو رو ياد من مياره

تويی كه عشقمو از نگاه من ميخونی


تويی كه تو تپش ترانه هام مهمونی


تويی كه هم نفس هميشه آوازی


تويی كه آخر قصه ء منو ميدونی

اگه كوچه صدام يك كوچه باريكه


اگه خونم بی چراغه چشم تو تاريكه

ميدونم آخر قصه ميرسي به داد من

لحظه يكي شدن تو آينه ها نزديكه

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:14  توسط حسین و سجادعینی زیناب  |